خیلى عادى نشستم. خیلى عادى دارم به رو به روم نگاه مى کنم. صداى جوشکارى میاد. خیلى عادى چهارزانو نشستم و کف این پامو انداختم روى پاى دیگه م . خیلى عادى. هر از گاهى انگشتاى پام رو ت میدم خستگیشون رفع شه، خیلى عادى. هر از گاهى باد به در خونه میخوره و در صدا میده انگار میخاد باز شه ولى نمى تونه. میخاد ولى نمى تونه، این عادیه.

فقط در درونم یه چیز غیرعادیه. حتى نمى تونم دستم رو بندازم توش و درش بیارم و ببینم چیه. قسمتهایى از قلب ، قفسه پشت، سیب گلو و بالاى سرم رو گرفته. انگار یه چیزى گیر کرده توى این بخش ها. بدنم در حالته عادیه اما از درون حسى غیرعادى نسبت به این اندامهام دارم. با قیافه پرسشگرى به فکر رفتم و آرنجم رو جلوى پام روى زمین گذاشتم و کف دستم رو زیر چونم زدم و سرم پایینه، خیلى طبیعى. پاهام هم تبدیل به چهارزانوهاى طبیعى شدن. اما چرا اونا غیرطبیعى اند؟ گاهى سرم رو بالا میارم و به بقیه نگاه مى کنم. میگم نکنه بفهمن دارم چه حدسهایى درباره این موضوع میزنم و فکرم به کجاها میره. نه هیچکس نیست. چرا این سوزش قلب تموم نمیشه؟ یا حتى گرفتگى حفره اى در گلو؟ یا سنگینى قفسه پشت و بالاى سر؟

من در طول روز خیلى خسته م. انگار کسى با لگد کوبیدنم به دیوار. عموماً همینطور بوده و هستم. از سنین جوجگى. 

بعضیا میگفتن از تیروییده . دارو خوردم و بعدها هم مشخص شد دیگه تیرویید ندارم.

اما خودم میدونم از چیه.

از حجم احساساتى که سرکوب مى کنم.

همه ى بیرونیجاتم طبیعیه، قیافه م حرفام غذاخوردنم رفتارم 

اما اندام درونم دارن تلاش سنگینى میکنن براى سرکوب احساساتم

فکر مى کنن اگه بیان بیرون، می میرم و از هم پاشیده میشم و چیزى از آدمهاى اطرافم نمى مونه. احتمالا براى منى که احساس عشق و معنا رو از آدمهاى اطرافم میگیرم این اتفاق بسیار سنگینه . یادم نمیاد از چه سنى دقیقاً درگیرش شدم اما وقتى هفت سالم بود یادمه که با من بود. من عموماً احساسات منفى بزرگم رو به هیچکس نمى گم.ناراحت میشن.زورم هم به قانع کردنشون نمیرسه. به هیچکدوم از افرادى که ازشون جدا شدم علت هاى اصلى رو هیچوقت نگفتم. مثل یه راز از همشون مراقبت کردم . البته که اگه میدونستن شایدها اتفاق میفتاد. اما عموماً هم ازم پرسیده نمیشه خدا رو شکر.نفس عمیق حتى گاهى که دندونام رو کمى محکم بهم فشار میدم توى خواب یا بیدارى این حس رو دارم که نمى خام حرف بزنم و واسه همین این کار رو مى کنم. اسم مشاور رو نیار دیگه. بیار اما خیلى خوبشو. بارها رفتم و کاسته شده اما درمان نشده. با علیرضا حرف میزنم بیشتر درمان میشم.قدرت نه گفتن هاى مهم در من زیر خط فقره و خب خودش عاملیه براى سرکوب هاى بزرگ.

بدنم نفس عمیقی کشید انگار که کمى رها شده اما بعد آب دهنم رو قورت داد انگار که از رها کردن پشیمون شده و میخاد همه چیز رو قورت بده به داخل قلبم یا همون حفره گلوم 

انگشتان پام رو دوباره ت میدم. خستگیشون رفع میشه. درهاى قلبم قفل شدن و گلوم روى حفره ها رو پوشوند و همه عضلات سفت شدند. احتمالا چون بیش از این نمى خان به داستان پرداخته بشه.

و در تمام این مدت خیلى طبیعى و معمولى یه گوشه از آشپزخونه نشستم. 

دراز میکشم و کششى به بدنم میدم تا خستگیم در بره.

آهنگ آخر کانال رو شنیدین؟ دارم گوشش میدم هزارباره.

 و حمام 

این شستشودهنده ى همه ى ذرات

 


مشخصات

  • جهت مشاهده منبع اصلی این مطلب کلیک کنید
  • کلمات کلیدی: خیلى ,انگار ,میدم ,عادى ,گاهى ,عموماً ,خیلى عادى ,آدمهاى اطرافم ,براى سرکوب ,میدم خستگیشون ,ت میدم
  • در صورتی که این صفحه دارای محتوای مجرمانه است یا درخواست حذف آن را دارید لطفا گزارش دهید.

تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

برترین جستجو ها

آخرین جستجو ها

شورای دانش اموزی خرید، فروش و اجاره ملک، آپارتمان با اقساط بانکی در استانبول، آنتالیا، آلانیا بهترین شرکتهای باربری تهران و ایران حجت الاسلام و المسلمین محمدمهدی نوراللهی تهران استور سریالی ها خرید آنلاین کیف و کوله پشتی لپ تاپ آوای سهره وبلاگ دبیرستان دوره ی دوم آیت الله غفاری هفشجان